من چه بی حوصله بودم از خویش
من چه خسته
چه تنها
چه تلخ...
آرزویم همه تنها یک کوچ
من نیازم سفری بود به دور
خواهشم خاموشی
همه فکرم پرواز
صفحه ی ذهن دلم آبی دور
نگران بودم من
از حضور خورشید
از طلوع یک روز!
می خزیدم کنجی
گوشه ی نمناکی
تاریکی
خاموشی...!!!
کاش می دانستی
تو حضورت زیباست
تو طلوعت رویاست
زندگی بخشیدی
به دلی خسته و دستی کوتاه
تو شکفتی در من
من شکفتم از نو!
همه اندوه مرا باد ببرد
نگرانی مرا آب بشست
جام غم از دلم افتاد و شکست
اشکهایم همه پروانه شدند
من چه زیبا شده ام از غم تو
من تماشا یی چشمان تو را می خواهم
ای صدایت همه مهر
ای کلامت همه شوق
ای نگاهت ابدی
دست در دستم نه
تا که پرواز کنیم
بودنی نو به هم آغاز کنیم...!!!
۸/۸/۸۸
Ckavir
تا تو می آیی مرا لبخند معنا می شود
در دلم انگار شوری تازه بر پا می شود
تا تو می آیی هوا اینجا معطر می شود
حس خوب لذت بودن مکرر می شود
تا تو می آیی تمام پنجره وا می شود
در میان مردم چشمم چه بلوا می شود
تا تو می آیی سکوتم را ترانه می برد
پرده ی خاموش لبهای مرا او می درد
تا تو می آیی غم و اندوه پر پر می شود
خاطر هر غصه ای با تو مکدر می شود
تا تو می آیی نگاهم خیس و زیبا می شود
رنگ آبی های دور چشم دریا می شود
تا تو می آیی دگر خورشید هم شرمنده است
گرمی عشق وجودت را هم او هم بنده است
تا تو می آیی مرا مسحور بودن می کنی
با حضورت عشق را مسخ سرودن می کنی
تا تو می آیی من از هر عاشقی عاشق ترم
من تو را از هر هواداری به خود لایق ترم
تا تو می آیی دگر احسان نه از خود،واله است
رنگ رخسارش نگه کن هم چو رنگ لاله است
29/7/88
یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستری پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو
برگرد (برگرد) به برگشتن ، از فاصله دورم کن
یه خاطره با من باش ، یه گریه غرورم کن
از گرگر بی رحمه این تجربه ی من سوز
پرواز رهایی باش به ضیافته دیروز
به کوچه که پیوستی ، شهر از تو لبالب شد
لحظه آخر لحظه ، شب عاقبت شب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود
راهی شدنت حرفه نقطه چینه پایان بود
ای معجزه ی خاموش ، یه حادثه روشن شو
یه لحظه ، فقط یه آه ، هم جنس شکفتن شو
از روزن این کنج خاکستریه پرپر
مشغول تماشای ویرون شدن من شو
جنتی عطائی
به نام او که...
می روم از شهر شما زود زود رفت بسی عمر من اینجا چه سود
هر که در آغوش کسی غرق بود بین من و بین شما فرق بود
دل به کفم داشتم و هیچ کس از دل سنگش که نیامد نفس
چشم دلم تنگ شدوخون گریست گفت که این طالع نحسم ز چیست
نیست چرا هیچکس اینجا رفیق زخم زند هر که به کف داشت تیغ
خون چکد از پیکر بی جان من سنگ شده نان به سر خوان من
هرکه مرا هرچه که دانست گفت دیده ی من روز و شب از غم نخفت
ناله بسی کرد دلم در عذاب گشت دلم زآتش عشقش کباب
در هوس بوسه ی او سوختم چشم به در تا به ابد،دوختم
رفت دگر زو که نیامد خبر این دل بیچاره شده دربدر
هرشب و شب تا به سحر در فغان تا که بیابد زحضورش نشان
موی سرم گشت زهجرش سپید ردّ و نشانی ز نشانش ندید
باد نیامد به سر راه من تا بفرستم به تو یک نامه من
پر کنم از دفتر خود نام تو کاش که لبریز شود جام تو
هر چه برای تو بگویم کم است غصّه ی من قد همه عالم است
دور شدی،رفتی و من سوختم قصّه ی عشقت به دهن دوختم
ناله بسی کرد دل زار من خورده گره تا به ابد کار من
من چه کنم با غم بی یاوری نیست مرا از تو چنین باوری
نیست مرا تاب و توانی دگر نیست نشانی زجوانی اثر
هر چه مرا عشق توآلوده گشت خاطر آزرده ام آسوده گشت
سال بسی رفت و زمانی گذشت شور و جوانیم دگر برنگشت
من نفسم در نفس تو شکفت هستی من در هوس تو شکفت
کار تو آزردن این روح بود عشق تو زنگار دلم را زدود
تو به هوس خواسته ای جسم من من به نفس خواسته ام از تو تن
گرم کن آغوش مرا لحظه ای نیستمت چون علف هرزه ای
دامن خود بهر من آغوش کن شیره ی جانم به نفس نوش کن
غرق شو در آبی جان تنم نوش کن از جام می سودنم
دست بکش گونه ی خیس مرا بوسه بده چشم حریص مرا
روی مگیر از من و تندی مکن عشوه میا با من و رندی مکن
دست به دستم بگذاری کنون می بری ام تا به سرای جنون
دست به دهان برد که خاموش باش گفت به اشارت که همه گوش باش
لب به لب آورد که کوتاه گو گفت به لبخند که ای بذله گو
عشق مرا تو به چه کار آیدت مهر و وفا عشق تو را بایدت
باز گشا چشم و پی راه باش در شب تاریک پی ماه باش
من چو ستاره نه که ماه توام خاک سیاه سر راه توام
دیده ی او ساحل دریای غم پشت دلم گشت ز این لحظه خم
گفتمش این بار تو مهتاب باش نور امید بر دل سردم بپاش
در شب تاریک مرا شاد کن زین همه اندوه و غم آزاد کن
بر سر بالین من خسته دل باش سحرگه که غم آید به دل
دست بکش برسر و بر موی من ناز کن این صورت و ابروی من
من به نفس نام تو را می برم عشق تو با جان و دلم می خرم
دامن خود بهر من آغوش کرد هر چه که گفتم همه را گوش کرد
دست کشید بر سر بی جان من گشت طبیب من و درمان من
گشت چو رویای همه زندگیم مرهم درد و همه ی خستگیم
محو شدم در همه آغوش او روح و وجودم همه مدهوش او
تا که صدایش همه آواز شد قصّه ی تلخ سفر آغاز شد
چشم گشودم همگی آب بود دیدن و بوئیدن او خواب بود
گشت نگاهم همه خیس از غمش دل همه اندوه شد از ماتمش
صورت خود باز گذارم به خاک مویه کنان جامه کنم چاک چاک
رفت و دگر هیچ خبر از او نشد نزد دلم هیچ کسش او نشد
من شدم و کوه غم و اشک وماه حسرت و تنهائی و یک عمر آه
می گذرد سخت به من روزگار من ز خود و سایه ی خود در فرار
هرچه که درخاطره،آتش گرفت کشتی عمر غرق شد آبش گرفت
بسته شد اندر دهنم حرفها آب شده در تب من برفها
نقش دلم از دل تو پاک شد
وای که احسان ز غمت خاک شد.
Ckavir
بنام او که...
قطره ای در ساحل
موجهائی کوتاه
یک پرنده در اوج
همه از بودن و عشق می گفتند؛
سایه ای بر دیوار
وزن تنهائی من را حس کرد...!!!
کاش تنهائی من را می دید،
من به آواز قناری، شادم
وبه پرواز کبوتر ،آزاد
دل من هیچ نمی گوید باز،
تنگ در سینه ی من می گرید
می نوازد چنگ را
ناله ی پنهانی
اشکهای گوشه ی تنهائی ، خلوتم را پر کرد...!!!
Ckavir
بنام او که...
خسته ام
خسته از بوی نم این غربت
خسته از کوچ نسیم
خسته از بوسه ی بی پایان بر ساحل سخت
خسته از غربت شب
خسته از درد سکوت
خسته از فقر کلام
خسته از بوی هوائی مسموم
خسته از صد فریاد
خسته از آدمها....!!!
Ckavir
بنام او که...
من به یک خاطره از بودن تو خشنودم
و به یک لحظه شیرین نگاه می خندم
من نه امروز ،که فردا را هم
با تو می خواهم و در خاطر تو می خوابم
جه کسی می گوید: عشق را باید جست!؟
عشق خود می آید
در پس آینه های دو نگاه
پشت هر پنجره ی تنهائی
زیر مهتاب شبی پائیزی
لابه لای شاخه ی سبز کلام؛
عشق هم می شکفد
خنده ای از سر شوق
و نگاهی که به زیبائی یک پرواز است؛
من به یک لحظه ی ما محتاجم،
کاش مهتاب کمی با ما بود
کاش تنهائی من تنها بود...!!!
Ckavir
بنام او که ...
چو بیگانه رفتی تو ای ناز من
تو بودی غریبانه در ساز من
دو چشمم پر از اشک در هجر توست
تویی بی خبر از من و راز من
نگاهی نکردی به تنهایی ام
ندیدی کجا بوده آغاز من
ندیدی کجا هستم و می روم
ندیدی که غم بوده دمساز من
ندیدی،نخواستی ببینی تو رنج مرا
گذشتی و رفتی تو طناز من
تو رفتی و با رفتنت نازنین
شکستی پر و بال پرواز من
نکردی زاحسان تو یادی به عشق
پر از غم شده شعر و آواز من
غروبی غم انگیز در سینه ام
تو را می کند یاد ای ناز من
منم عاشق روی مهتاب تو
تو بودی پریروی و ساناز من
ckavir
غربتم گرچه دراز است ولی با یادت
می کنم روز و شبم راسپری
روزها طولانی ست،
عشق در سایه ی گیسوی درازت خسته ست
خسته از گرمی غربت در من
غربتم سنگین است
مثل کوهی از سنگ
تا چه کس بردارد
این غم سنگین را
ساده گویم هر بار
که دلم زندانیست اندرون سینه
به امیدی که پری باز کند
و بسویش کمی پرواز کند
زنده ام با نامش
زنده ام با یادش
ولی اما ،افسوس...!!!

بگذار تا این بار تنها بشکنم
من دیگر توان دیدن باران اندوهت را ندارم
فریاد امشب من شکل سکوت را دارد
چه می خواهی ؟؟؟؟
برایم این همه غم با خود اوردی
نمی خواهم
نمی گویم
تو را با این دل افسرده کاری نیست
نمی خواهم ببینی این همه خوبی
برو خاموش شو ای چشم
مرا با خویش تنها رها یم کن
که از دیدن چه دلگیرم...
![]()