غربتم گرچه دراز است ولی با یادت
می کنم روز و شبم راسپری
روزها طولانی ست،
عشق در سایه ی گیسوی درازت خسته ست
خسته از گرمی غربت در من
غربتم سنگین است
مثل کوهی از سنگ
تا چه کس بردارد
این غم سنگین را
ساده گویم هر بار
که دلم زندانیست اندرون سینه
به امیدی که پری باز کند
و بسویش کمی پرواز کند
زنده ام با نامش
زنده ام با یادش
ولی اما ،افسوس...!!!

بگذار تا این بار تنها بشکنم
من دیگر توان دیدن باران اندوهت را ندارم
فریاد امشب من شکل سکوت را دارد
چه می خواهی ؟؟؟؟
برایم این همه غم با خود اوردی
نمی خواهم
نمی گویم
تو را با این دل افسرده کاری نیست
نمی خواهم ببینی این همه خوبی
برو خاموش شو ای چشم
مرا با خویش تنها رها یم کن
که از دیدن چه دلگیرم...
![]()

من آخرین نفسم از برای توست
شاید که تو را خواب برده است
اما من اینجا برای تو از چشمهایم ستاره خواهم چید
کاش فردایی برای من نیاید...
ckavir

دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای میخواند
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی
به اشکی نریخته میماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
عشقهای نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من...


بیشترین عشق حهان را به سوی تو می آورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار من از تو عظیم تر نبوده است

دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال
می خواهم آب شوم
در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود...

پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانیکه نیازمند منند
کسانیکه نیازمند ایشانم
کسانیکه ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم
تاروزها بی ثمر نماند
ساعتها جان یابد
لحظه ها گرانبار شود
هنگامیکه می خندم
هنگامیکه می گریم
هنگامیکه لب فرو می بندم
در سفرم بسوی تو
بسوی خود
بسوی خدا
که راهیست ناشناخته
پرخار
ناهموار
راهیکه باری یر آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام...
مارگوت بیکل
برایت قصه ای می خوانم
برایت قصه ای از عشق می خوانم
تو اکنون محرم راز منی افسانه ام بشنو
تو اکنون قصه پرواز منی افسانه ام بشنو
تو خود می دانی زمانی بیگانه ای بودم
خوش و سرمست بودم و فارغ از جور جهان بودم
و هر جا ماهرویی بود و دامی داست
من برایش ناز می کردم
زکویش زود می رفتم
و من از دام عشق ماهرویان برحذر بودم
و دائم در سفر بودم
که روزی مرغکی با جفت بر بال دلم پر زد
و با دست محبت آفرینش بردلم در زد
نگاهی کردو آغوش مرا غرق محبت کرد
و من در خواب چشمانش فرو رفتم
و آنجا صد هزار افسانه دیدم
و هر افسانه را صد بار خواندم
و سرگرم سرود قصه ها بودم
ولی تو تنها نبودی نازنین من
تو شمع محفلی بودی و صد پروانه آنجا بود
به عشقت هستی نابوده ام را بودنی کردم
و من آنگه چو دانستم تو خوشبختی خوش آواز خوان گشتم
برایت شادمانی آرزو کردم و آرام از سر کوی تو برگشتم
تو گفتی برو با ماهروی دیگری رو کن
برو با اشنای دیگری رو کن
ولی افسوس ندانستی که من با عشوه ناز بدنها خو نمی گیرم
ندانستی که من با حوریان آسمان هم خو نمی گیرم
و سیر غمزده خوبان به حال من نمی افتد
دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان را دوست دارد
و هر شب تا سحر در پای آنان اشک می ریزد
تو هم گر روزی بی کس و بی آشنا گشتی
به سوی دشت ما برگرد
و با من هم زبانی کن
باز هم برایت می خوانم سرود آشنایی را
و از دل می برم افسانه تلخ جدایی را

زندگی گله مندی شده است
من بگریم تو بخندی شده است
ار دلم یاد نکردی شاید
عشق هم سهمیه بندی شده است

عاشق شدن دل می خواد نه دلیل